مقالات آموزشی

 

 

 

مشاورین حاضر در کلینیک
مریم مرواریدی
عطیه تقوی
محمدرضا سعیدی
محمد حسین سلمانیان
مینا شعبان زاده
هانیه میر
سمیه قاصری
حسین چم حیدری
فریده صادقی مقدم
جانان محبوبی
سمانه خمسه ای
محمدرضا ودادمفرد
سعیده باقری
سارا خواجه افضلی
طیبه صابر
محمدرضا صنم یار
سیما سیفی

ماتم و ماخوليا (قسمت دوم)
جهت ایجاد مطالب مدیریت سایت ـ امیر علیزاده رهور مطالب مرتبط با صفحه اول سایت ـ مدیریتماتم و ماخوليا (قسمت دوم)
ارسال شده در تاریخ: 26 تیر 1402

ماتم و ماخوليا(قسمت دوم)

نوشته زيگموند فرويد

ترجمه مراد فرهادپور


پيش از آن‏كه به اين تناقض بپردازيم اجازه دهيد براى لحظه‏اى به بررسى اين نظر بپردازيم كه اختلال روحى فرد ماخوليايى از سرشت و تركيبِ نفس بشرى مايه مى‏گيرد. [ بر طبق اين نظر [شاهد آن هستيم كه چگونه در او يك بخش از نفس يا خود در برابر بخش ديگر قد علم مى‏كند، آن را به نقد مى‏كشد و، به تعبيرى، آن را ابژه خود مى‏كند. سوءظن ما دال بر اين‏كه اين عامل انتقادى، كه در اينجا از نفس يا خود منشعب شده است، ممكن است استقلال خويش را تحتِ اوضاع و احوال ديگر نيز عيان سازد، توسط تمام مشاهدات بعدى تأييد مى‏شود. ما حقيقتاً مبانى و دلايلى براى متمايز ساختن اين عامل از مابقىِ نفس پيدا خواهيم كرد. چيزى كه در اينجا به ما معرفى مى‏شود همان عاملى است كه عموماً «وجدان» ناميده مى‏شود؛ ما اين عامل را، همراه با سانسور آگاهى و آزمون واقعيت، جزوِ نهادها و دستگاههاى اصلى نفس تلقى مى‏كنيم، و با مدارك و شواهدى نيز روبه‏رو خواهيم گشت كه نشان مى‏دهد اين عامل مى‏تواند مستقلاً و به خودى‏خود بيمار شود. در تصوير بالينى بيمارىِ ماخوليا، نارضايتى از نفس به دلايل اخلاقى، بارزترين ويژگى است. ارزيابى بيمار از خويش به مراتب كمتر با نقص، زشتى يا ضعف جسمانى ــ يا حتى با فرومرتبگى اجتماعى ــ سروكار دارد؛ تا آنجا كه به مرتبه و مقام اجتماعى مربوط مى‏شود ويژگى اصلى و بارز ماخوليا صرفاً ترسها و پُرگوييهاى بيمار درباره امكان فقير شدن خويش است.

تنها يك نتيجه‏گيرى تجربى وجود دارد كه به توضيح و تبيين تناقض فوق [ در پايان پاراگراف اسبق ] منجر مى‏شود، كه رسيدن بدان نيز اصلاً دشوار نيست. اگر به اتهامات متعدد و گوناگونى كه فرد ماخوليايى به خود مى‏زند صبورانه گوش سپاريم، نهايتاً نمى‏توانيم از اين حس طفره رويم كه غالب اوقات خشن‏ترين اين اتهامات، به سختى در مورد خود بيمار صدق مى‏كند، ليكن همين اتهامات با اندكى دستكاريهاى جزئى، دقيقاً در مورد شخص ديگر جور درمى‏آيد، شخصى كه فرد بيمار عاشق اوست يا بوده يا قرار است باشد. هر زمان كه واقعيتها را مى‏سنجيم، اين حدس تأييد مى‏شود. بدين‏سان كليد فهم تصوير بالينى را به دست مى‏آوريم: ما درمى‏يابيم كه سرزنشهاى معطوف به خود، فى‏الواقع، سرزنشهايى عليه يك ابژه يا موضوع مهرورزى‏اند كه از آن موضوع به نفسِ (ego) خودِ بيمار انتقال يافته‏اند.

آن زنى كه با صداى بلند براى شوهرش دلسوزى مى‏كند كه گير زنى چنين ناتوان افتاده است، به واقع در حال متهم ساختن شوهرش به عجز و ناتوانى، به معناى موردنظر خويش، است. البته نيازى نيست كه از وجود معدودى سرزنش حقيقى نسبت به خويش بيش از حد شگفت‏زده شويم، سرزنشهايى پراكنده در ميان مواردى كه به نادرست به خود شخص معطوف گشته‏اند. اين سرزنشهاى حقيقى اجازه مى‏يابند تا بى‏هيچ توجيهى نظر ما را به خويش جلب كنند، زيرا [ از اين طريق ] كمك مى‏كنند تا مواردى ديگر پوشيده و پنهان شوند تا بازشناسى وضعيت حقيقى امور ناممكن گردد. به علاوه، اين سرزنشهاى بيجا از ضربات متقابل كشمكش عشقى نشأت مى‏گيرند كه به از دست دادن عشق منجر شده است. اينك كردار و رفتار بيماران نيز بسى قابل‏فهم‏تر مى‏شود. شِكوه‏ها و شكايات (complaints) آنان فى‏الواقع همان «مويه‏ها» (plaints) به مفهوم كهن اين كلمه‏اند. آنان شرمنده نيستند و خود را پنهان نمى‏كنند، زيرا ريشه همه نكات منفى كه در باب خويش مى‏گويند در نهايت معطوف به كس ديگرى است. به علاوه، آنان به هيچ وجه نگرشى فروتنانه و مطيعانه نسبت به اطرافيان خويش نشان نمى‏دهند، نگرشى كه فقط مناسب آدميانى چنين بى‏ارزش است. درست برعكس، آنان به بدترين شكل مزاحمت ايجاد مى‏كنند، و همواره چنين به نظر مى‏رسد كه به گمان ايشان مورد توهين قرار گرفته و عميقاً مظلوم واقع شده‏اند. همه اين امور از آن جهت ممكن مى‏شود كه واكنشهاى متجلى در رفتار آنان هنوز در متن منظومه فكرىِ مبتنى بر عصيان جريان دارد، رفتارى كه در مرحله بعدى، به واسطه فرايندى خاص، به وضعيت خردكننده ماخوليا گذر كرده است.

بازسازى اين فرايند مشكلى در بر ندارد. نوعى گزينش ابژه، يعنى نوعى دلبستگىِ ليبيدو به شخص خاص زمانى در گذشته وجود داشته و سپس، به سبب يك بى‏اعتنايى يا سرخوردگى واقعى از سوى همين شخص محبوب، اين رابطه با ابژه يا موضوع ميل گسسته شده است. اما نتيجه و حاصل اين گسست، همان نتيجه عادى و طبيعىِ كناره‏گيرى يا پس گرفتن ليبيدو از اين ابژه خاص و جابه‏جايى آن به ابژه‏اى جديد نبوده است، بلكه محصول اين فرايند چيزى متفاوت بوده است كه به نظر مى‏رسد شرايط گوناگونى براى تحقق آن ضرورى است. دلبستگى به ابژه (object-cathexis)قدرت مقاومت ناچيزى از خود نشان مى‏دهد و به پايان مى‏رسد. اما ليبيدوىِ آزاد و بى‏رابطه به ابژه‏اى ديگر منتقل يا جابه‏جا نگشته، بلكه به درون نفس يا خود (ego) پس كشيده شده است. ليكن در آنجا به هيچ شكل نامشخص و كلى مورد استفاده قرار نگرفته، بلكه در خدمت ايجاد يكسانى و يكى شدنِ (identification) نفس با ابژه يا شخص طرد و رها شده عمل كرده است. و بدين‏ترتيب بوده است كه سايه ابژه بر نفس فرو افتاده و از آن پس نفس، تو گويى نوعى ابژه، يعنى همان ابژه طرد شده است كه از سوى عاملى (agency) خاص داورى مى‏شود. بدين طريق خسران يا گم كردن ابژه به خسران يا گم كردن نفس بدل شده است و كشمكش و ستيز ميان نفس و معشوق نيز به شكاف يا بُرشى ميان فعاليت انتقادى نفس و آن نفس يا خودى كه به واسطه [ فرايند ] يكى‏شدن دگرگون گشته است.

با توجه به پيش‏شرطها و پيامدهاى فرايندى از اين دست مى‏توان يكى دو نكته را مستقيماً استنتاج كرد. از يك سو، شكل حادى از توجه ثابت به معشوق يا ابژه محبوب حتماً حاضر بوده است، و از سوى ديگر، در تناقض با نكته قبلى، دلبستگى به ابژه يقيناً قدرت مقاومت و پايدارى كمى داشته است. همان‏طور كه اتو رنك (Otto Rank) به درستى و بجا گفته است، اين تناقض ظاهراً حاكى از آن است كه دلبستگى به ابژه بر بنيانى برخاسته از خودشيفتگى تحقق يافته است و در نتيجه، اين دلبستگى مى‏تواند به مجرد برخورد با موانع و مشكلات به [ مرحله ] خودشيفتگى پس‏روى كند. و سپس اين يكى شدنِ خودشيفته با ابژه ميل به جانشينى براى دلبستگى شهوى بدل مى‏گردد كه در نتيجه آن، على‏رغم ستيز و تخاصم نفس با معشوق، نيازى به رها ساختن رابطه عاشقانه نيست. اين نشستنِ يكى‏شدنِ [ نفس با ابژه ] بر جاى ابژه ميل، مكانيسمى مهم در احساس خودشيفتگى است. كارل لاندر (1914) اخيراً موفق گشته تا حضور اين مكانيسم را در فرايند بهبودىِ مورد خاصى از شيزوفرنى نشان دهد. البته اين مكانيسم معرّف پس‏روى از نوعى گزينش ابژه به خودشيفتگى اصلى و اوليه است. در جايى ديگر نشان داده‏ايم كه يكى شدن نوعى مرحله مقدماتى در گزينش ابژه است؛ و اين‏كه نخستين شيوه برگزيدن ابژه از سوى نفس است ــ شيوه‏اى كه به نحوى مبهم و دوپهلو تجلى مى‏يابد. نفس مى‏خواهد اين ابژه را در خود جذب و هضم كند، و بر طبق مرحله دهانى يا دگرخوارانه (canibalistic) رشد ليبيدو در آن مقطع زمانى، مى‏خواهد اين عمل [ يعنى يكى شدن با ابژه ميل ] را با دريدن و خوردن آن انجام دهد. دكتر ابراهام بى‏ترديد در انتساب اين پيوند به سرپيچى از تغذيه، كه در موارد حادِّ ماخوليا مشهود است، محق است.

نتيجه روشنى كه نظريه ما اقتضا مى‏كند ــ يعنى اين‏كه گرايش و آمادگى براى دچار شدن به ماخوليا (يا بخشى از آن) از تسلط و غلبه نوع خودشيفته گزينش ابژه ناشى مى‏شود ــ متأسفانه هنوز توسط مشاهده [ علمى ] تأييد نشده است. من خود در نخستين عبارات اين مقاله اذعان كردم كه مواد و مطالب تجربى كه اين مطالعه بر آنها استوار است براى نيازهاى [ پژوهشى ] ما ناكافى است. اگر بتوانيم وجود توافقى ميان نتايج مشاهدات و آنچه را كه خود استنتاج كرده‏ايم مفروض گيريم، بايد بدون هيچ ترديدى اين پس‏روى را در توصيف و تشخيص خويش از [ بيمارى ] ماخوليا ادغام كنيم، يعنى پس‏روى از دلبستگى به ابژه ميل به مرحله دهانىِ تحول ليبيدو كه هنوز واجد خصلت خودشيفتگى است. البته صور گوناگون يكى شدن با ابژه نيز در موارد مختلف روان‏نژندىِ ناشى از انتقال (transference) به هيچ وجه نادر نيست؛ در واقع اين صور تشكيل‏دهنده يك مكانيسم كاملاً شناخته‏شده بروز علائم‏اند، به ويژه در بيمارى هيسترى. مع‏هذا تفاوت ميان يكى شدنِ هيستريك و يكى شدنِ مبتنى بر خودشيفتگى، خود را بدين طريق نمايان مى‏سازد كه اگرچه در مورد دوم دلبستگى به ابژه رها مى‏شود، اما در مورد اول اين دلبستگى بر جاى‏مانده و تأثير و نفوذ خويش را نشان مى‏دهد ــ هرچند اين امر معمولاً از حد برخى اعمال و خلجانهاى تك‏افتاده فراتر نمى‏رود. به هر حال، در روان‏نژندى مبتنى بر انتقال نيز [ فرايند ] يكى‏شدن بيانگر وجود چيزى مشترك است، كه ممكن است دال بر وجود عشق باشد. يكى‏شدنِ مبتنى بر خودشيفتگى قديمتر از يكى شدنِ هيستريك است و راه را براى فهم اين پديده دوم، كه با دقت كمترى مطالعه و بررسى شده است، هموار مى‏سازد.

بنابراين ماخوليا برخى از مشخصاتش را از سوگوارى و ماتم و برخى ديگر را از [ اين نوع [فرايند پس‏روى كسب مى‏كند، يعنى پس‏روى از ابژه‏گزينىِ خودشيفته به خودشيفتگىِ تمام‏عيار. ماخوليا، همچون ماتم، از يك سو واكنشى است به از دست دادن واقعىِ ابژه‏اى محبوب و عزيز؛ اما بيشتر و مافوق اين امر، توسط صفتى مشخص مى‏شود كه در سوگوارى و ماتم عادى غايب است و يا، اگر حضور داشته باشد، سوگوارى عادى و طبيعى را به ماتمى بيمارگونه مبدل مى‏كند. از دست دادن يك ابژه محبوب فرصتى عالى فراهم مى‏آورد تا دوپهلو بودن همه روابط عشقى خود را موءثر ساخته، برملا كند. هرگاه خلق و خوى آدمى به روان‏نژندى وسواسى معطوف باشد، تخاصم ناشى از اين دوپهلو بودن به سوگوارى و ماتم رنگ و بويى بيمارگونه مى‏بخشد و آن را وامى‏دارد تا خود را در هيأت ملامت نفس متجلى كند تا در نتيجه اين امر فردِ سوگوار خود را براى از دست رفتن ابژه محبوبش مقصر بداند، يعنى گمان كند كه خود خواستار چنين خسرانى بوده است. اين حالت افسردگى وسواسى كه در پىِ مرگ عزيزى پيش مى‏آيد، به ما نشان مى‏دهد كه حتى وقتى از در خود فرو رفتنِ پس‏روانه ليبيدو هيچ اثرى به چشم نمى‏خورد، تخاصم ناشى از دوپهلويى به تنهايى چه نتايجى مى‏تواند به بار آورد. در ماخوليا، آن موقعيتها و فرصتهايى كه موجب بروز اين بيمارى مى‏شوند، عمدتاً وراى مورد صريح و روشن خسران ناشى از مرگ گسترش مى‏يابند. اين موقعيتها تمامى وضعيتهايى نظير خوار شمرده شدن، ناديده گرفته شدن يا مأيوس شدن را شامل مى‏شوند، كه احساسات متضاد عشق و نفرت را به رابطه افراد سرايت مى‏دهند يا دوپهلويى از قبل موجود را تقويت مى‏كنند. اين تخاصم ناشى از دوپهلويى، كه گاهى اوقات از دل تجربه‏هاى واقعى برمى‏خيزد و گاهى بيشتر از عوامل برسازنده، نبايد در ميان پيش‏شرطهاى بروز ماخوليا ناديده گرفته شود. اگر عشق به اين ابژه ــ عشقى كه نمى‏توان رهايش كرد هرچند كه خود ابژه آن رها مى‏شود ــ در پسِ يكى شدن مبتنى بر خودشيفتگى پناه جويد، آن‏گاه نفرت در مورد اين ابژه جانشين [ يعنى نفسِ خود فرد ] وارد عمل مى‏شود، از آن سوءاستفاده مى‏كند، به پستى مى‏كشاندش، رنجورش مى‏سازد و از رنج و مصيبت آن لذت و رضايتى ساديستى كسب مى‏كند. عذاب دادن نفس در بيمارى ماخوليا، كه بى‏ترديد امرى لذت‏بخش است، درست همچون پديده متناظر با آن در روان‏نژندى وسواسى، دال بر ارضاى گرايشهاى معطوف به ساديسم و نفرت است كه معطوف به يك ابژه‏اند اما به شيوه‏هايى كه تا به حال مورد بحث قرار داده‏ايم به سوى نفس خود سوژه چرخانده شده‏اند. در هر دو بيمارى فوق، بيماران معمولاً از راهِ غيرمستقيمِ مجازاتِ نفس موفق مى‏شوند تا از ابژه اوليه انتقام بگيرند و فردِ محبوب خود را به لطف بيمارى‏شان عذاب دهند، بيمارى‏اى كه به قصد پرهيز از نياز به بيانِ آشكار خصومت خويش بدو، بدان متوسل گشته‏اند. هرچه باشد، شخصى كه اختلال عاطفى فرد بيمار را موجب گشته است، و بيمارىِ وى متمركز بر اوست، معمولاً در محيطى يافت مى‏شود كه بيمار با آن تماس مستقيم و نزديك دارد. بدين‏سان دلبستگى اروتيكِ فرد ماخوليايى با ابژه خويش دچار افت و خيزى مضاعف گشته است: بخشى از آن به يكى شدن پس رفته است، ليكن بخشى ديگر تحت تأثير خصومت ناشى از دوپهلويى، مجدداً به مرحله ساديسم عودت داده شده است، مرحله‏اى كه با آن تخاصم و دشمنى قرابت بيشترى دارد.

فقط همين ساديسم است كه حلاّل معمّاى گرايش به خودكشى است كه ماخوليا را چنين جالب توجه ــ و چنين خطرناك ــ مى‏كند. عشق نفس (ego) به خود، كه ما آن را به منزله مرحله آغازين شروع جريانِ حيات غريزى بازشناخته‏ايم، چنان گسترده است و ميزان ليبيدوىِ خودشيفته كه به هنگام تهديد زندگى در هيأت ترس رها گشته و فوران مى‏كند چنان عظيم است كه نمى‏توان دريافت نفس آدمى چگونه مى‏تواند به نابودى خويش رضا دهد. البته ما از مدتها پيش مى‏دانستيم كه در مورد فرد روان‏نژاد خطور هرگونه فكر خودكشى فقط نتيجه عقب‏گردِ ميل يا كشش غريزى به كشتن ديگران و چرخش آن به سوى نفس خود است، ليكن هرگز نتوانسته‏ايم اين نكته را توضيح دهيم كه چه كنش و واكنشى ميان نيروهاى روانى مى‏تواند چنين فكر يا قصدى را به عمل تبديل كند. اكنون تجزيه و تحليل [ بيمارى [ ماخوليا نشان مى‏دهد كه نفس فقط در صورتى مى‏تواند خود را بكشد كه، در نتيجه چرخش و برگشت دلبستگى به ابژه، بتواند با خود به مثابه يك ابژه برخورد كند ــ يعنى در صورتى كه قادر باشد خصومت معطوف به يك ابژه [ بيرونى ] را كه معرفّ واكنش اوليه نفس به همه ابژه‏هاى جهان خارج است، متوجه خود سازد. بنابراين، درست است كه در پس‏روى از انتخاب ابژه بر اساس خودشيفتگى، خود ابژه خنثى و پس زده شده است، با اين حال ابژه نشان داده است كه قويتر از خود نفس است. در دو وضعيتِ مخالفِ دست زدن به خودكشى و گرفتار شدن در عشقى ژرف، نفس، هرچند به دو شيوه كاملاً متفاوت، مغلوب ابژه مى‏شود.

در مورد يك ويژگىِ خاص و بارز ماخوليا كه پيشتر بدان اشاره كرديم، يعنى حضور فراگير ترسِ از فقير شدن، طرح اين فرض موجّه به نظر مى‏رسد كه اين ويژگى نتيجه و ثمره اروتيسم مقعدى است كه از زمينه يا بافت خود ريشه‏كن گشته و به معنا و مفهومى پس‏روانه (regresive) تغيير شكل يافته است.

ماخوليا ما را با مسائل و پرسشهاى ديگرى نيز روبه‏رو مى‏كند كه پاسخ آنها بعضاً از ديد ما پنهان است. اين واقعيت كه دوره ماخوليا پس از گذشت زمانى معين بدون برجاى گذاشتن هيچ ردّى از هرگونه تغيير چشمگير طى مى‏شود، خصوصيتى است كه ماخوليا در آن با سوگوارى يا ماتم شريك است. ما از طريق توزيع و تبيين مسأله دريافتيم كه در سوگوارى به اجرا گذاشتن فرمان آزمونها در واقعيت به صورتى مفصل نيازمند زمان است، و اين‏كه وقتى اين كار به انجام رسيده باشد نفس در رها ساختن ليبيدوى خويش از ابژه گمشده موفق گشته است. مى‏توانيم چنين تصور كنيم كه در دوره ابتلا به ماخوليا نيز نفس درگير عمل يا كارى مشابه است؛ امّا در هيچ‏يك از دو مورد [ ماخوليا و ماتم [نسبت به بده بستان يا اقتصاد حاكم بر جريان وقايع هيچ بصيرتى نداريم. بى‏خوابى مشهود در بيمارى ماخوليا گواهى است بر سختى وجود شرايط [ بيمار ] ، و ناممكن بودن تحققِ كندن و جذب كلّىِ دلبستگيهاى روانى به ابژه‏ها كه براى خوابيدن آدمى ضرورى است. عقده ماخوليا به مانند زخمى باز عمل مى‏كند و انرژيهاى نهفته در دلبستگى به ابژه energies) (cathecticرا از همه‏سو به درون خود مى‏كشد ــ امرى كه در روان‏نژنديهاى مبتنى بر انتقال آن را «ضد دلبستگى به ابژه» ناميده‏ايم ــ و نفس را چنان تهى مى‏كند تا سرانجام كاملاً فقير و بى‏محتوا شود. ماخوليا به راحتى مى‏تواند نشان دهد كه در برابر آرزو و ميل نفس به خوابيدن مقاوم است.

آنچه احتمالاً عاملى جسمانى است، آن هم عاملى كه نمى‏توان آن را برحسب منشئى روانى توضيح داد، خود را در كاهش وخامت وضع بيمار عيان مى‏سازد كه غالباً به هنگام فرارسيدنِ شامگاه رخ مى‏دهد. اين ملاحظات به اين پرسش دامن مى‏زنند كه آيا وقوع خسرانى در نفس به صورتى مستقل و نامرتبط با ابژه ــ يعنى ضربه يا شوكى به نفس (ego) كه تماماً خصلتى خودشيفته‏وار دارد ــ براى ترسيم تصويرى [ دقيق ] از ماخوليا كافى نيست و اين‏كه آيا بروز نقصانى در ليبيدوى نفسانى (ego-libido) ، كه مستقيماً از سموم ناشى مى‏شود، نمى‏تواند موجب توليد اشكال خاصى از اين بيمارى شود.

بارزترين ويژگى ماخوليا، كه بيش از همه محتاج توضيح است، گرايش اين بيمارى به چرخش و بدل شدن به مانيا (mania) است ــ وضعيتى كه به لحاظ علائم و نشانه‏ها نقطه مقابل ماخوليا است. همان‏طور كه مى‏دانيم اين امر در همه موارد ماخوليا تحقق نمى‏يابد. در برخى موارد اين تغيير و تحول در قالب رجعتهاى دوره‏اى رخ مى‏دهد كه در فاصله ميان آنها علائم مانيا ممكن است تماماً غايب يا بسيار ناچيز باشد. موارد ديگر نشان‏دهنده تناوبى منظم ميان مراحل ماخوليايى و مانيايى هستند، كه به طرح فرضيه وجود نوعى جنون ادوارى منجر شده‏اند. آدمى وسوسه مى‏شود تا اين‏گونه موارد را فاقد منشأ روانى تلقى كند، البته اگر اين واقعيت وجود نداشت كه روش روانكاوى دقيقاً در بسيارى از اين موارد در دستيابى به راه‏حل و تحقق نوعى بهبود در امر درمان موفق بوده است. بنابراين بسطِ توضيح و تبيين روانكاوانه بيمارى ماخوليا به حوزه بيمارى مانيا نه فقط جايز، بلكه همچنين يكى از وظايفِ ماست.

نمى‏توانم قول دهم كه اين تلاش به طور كامل رضايت‏بخش خواهد بود. اين تلاش به سختى ما را از حدِ اين امكان فراتر مى‏برد كه موقعيت ابتدايى خويش را مشخص سازيم. در واقع، دو كار پيش روى ماست: نخست پرداختن به يك تصور يا باور روانكاوانه مبهم، دوم پرداختن به چيزى كه شايد بتوانيم آن را موضوعى مربوط به تجربه اقتصادىِ عام بناميم. آن تصور مبهمى كه بسيارى از محققان روانكاو پيش از اين در قالب كلمات مطرح كرده‏اند آن است كه محتواى مانيا هيچ فرقى با محتواى ماخوليا ندارد، كه هر دو شكل آشفتگى روانى با «عقده» واحدى دست به گريبان‏اند، اما در ماخوليا نفس احتمالاً تسليم اين عقده شده است حال آن كه در مانيا بر آن غلبه كرده يا آن را كنار زده است. نكته يا راهنماى دوم ما ثمره اين مشاهده است كه همه حالاتى نظير شادمانى، وجد يا احساس پيروزى، كه الگوى نرمالِ بيمارى مانيا را به ما عرضه مى‏كنند، بر شرايط اقتصادى واحدى متكى‏اند. آنچه در اينجا رخ داده آن است كه، در نتيجه نفوذ يا تأثيرى خاص، بخش عظيمى از مصرف انرژى روانى كه به مدتى طولانى برقرار بوده يا عادتاً رخ مى‏داده است، سرانجام غيرضرورى شده است و در نتيجه اين انرژىِ [ مصرف‏نشده ] اكنون براى كاربردهاى متعدد و امكانات گوناگونِ تخليه در دسترس است ــ مثلاً وقتى كه فردى فقير و بيچاره به واسطه بردن مقدار هنگفتى پول به ناگهان از نگرانىِ مزمن در باب رزق روزانه‏اش خلاص مى‏شود، يا وقتى كه مبارزه‏اى سخت و طولانى سرانجام به موفقيت ختم مى‏شود، يا وقتى كه آدمى خود را در موقعيتى مى‏يابد كه مى‏تواند با ضربه‏اى از قيد يك اجبار يا گرايش روحى خفه‏كننده يا موضع و ديدگاهى دروغين رها شود، موضعى كه او مدتها مجبور به حفظش بوده است، و قس علىهذا. وجه مشخصه تمامىِ اين‏گونه وضعيتها شور و شوق و روحيه بالا، علائم تخليه عواطف شادمانه و افزايش آمادگى براى هرگونه كنش است ــ درست به همان شيوه مشهود در مانيا، و در تقابل كامل با افسردگى يا ممانعت درونىِ مشهود در ماخوليا. مى‏توانيم دل به دريا زده و حكم كنيم كه مانيا چيزى نيست مگر پيروزى‏اى از اين دست، فقط [ با اين فرق [ كه در اينجا بارى ديگر آنچه نفس بر آن تفوق يافته و آنچه بر آن ظفر مى‏يابد، از ديدِ نفس پنهان مى‏ماند. سرمستى ناشى از الكل را كه به همين طبقه از حالات تعلق دارد، مى‏توان (تا آنجاكه حالتى سرخوشانه است) به همين طريق توضيح داد؛ البته در اينجا اين سوءظنِ ناشى از سموم وجود دارد كه مصارفِ انرژى در راستاى سركوب (repression) صورت گرفته است. عموم مردم مايل‏اند گمان كنند شخصى كه دچار حالتى مانيايى (maniac) از اين دست شده است، بدين‏جهت از حركت و كنش شديداً به وجد مى‏آيد كه خودش سراپا «مسرور» است. البته اين پيوند كاذب بايد حتماً تصحيح شود. واقعيت آن است كه شرايط و وضعيت اقتصادىِ حاكم بر ذهن سوژه مذكور، از هر جهت به كمال رسيده است، و به همين دليل است كه او از يك سو واجد شور و شوق و روحيه‏اى چنان بالاست و از سويى ديگر در اعمال و رفتار خويش رها از ممانعتهاى درونى است.

تاریخ آخرین ویرایش: 5 مرداد 1402 - 10:39:49
اقدام کننده: پورحسین
تعداد مشاهده: 43