مقالات آموزشی

جانان محبوبی - سمانه خمسه ای

محمد رضا صنم یار- عطیه تقوی

جانان محبوبی - سمانه خمسه ای 

محمد رضا صنم یار

سمانه خمسه ای- سعیده باقری

 عطیه تقوی - سارا خواجه افضلی

مریم مرواریدی- هانیه میر

 

مشاورین حاضر در کلینیک
آتنا سادات میررجائی
آزاده امیر
فاطمه قانعی مطلق
میترا ضیایی عاقل
مریم مرواریدی
عطیه تقوی
مینا شعبان زاده
هانیه میر
جانان محبوبی
سمانه خمسه ای
سعیده باقری
سارا خواجه افضلی
محمدرضا صنم یار
دکتر روزبه شمسا
سیما سیفی
فراموش كردن اسامى و ترتيب كلمات (قسمت سوم)
جهت ایجاد مطالب مدیریت سایت ـ امیر علیزاده رهور مطالب مرتبط با صفحه اول سایت ـ مدیریتفراموش كردن اسامى و ترتيب كلمات (قسمت سوم)
ارسال شده در تاریخ: 7 مرداد 1402

فراموش كردن اسامى و ترتيب كلمات

نوشته زيگموند فرويد
ترجمه مازيار اسلامى


واژه توئيلريس، تلميحى است براى يك شخصيت دوم، زن فرانسوى سالخورده‏اى كه از زنان خانه واقعاً «محافظت مى‏كرد»؛ زنى كه مورد احترام فراوان ديگران بود، و يك جورهايى جذبه‏اش ديگران را مى‏ترساند. براى مدتى طولانى، من eleveاو در مكالمات فرانسوى بودم. واژه éléveمرا به ياد اين ماجرا مى‏اندازد كه هنگامى كه با برادرزن ميزبان فعلى‏ام در بوهم شمالى ديدار كردم خيلى خنده‏ام گرفت چرا كه جمعيت روستايى مرا به ياد eleves(محصلان) مدرسه جنگل‏دارى، مثل löwen(شير) انداخت. چنين خاطره خنده‏دارى ممكن است بخشى از فرايند جايگزينى كفتار توسط شير باشد.

د) مثال زير همچنين مى‏تواند نشان دهد كه چگونه يك عقده شخصى مى‏تواند شخص را در زمان حياتش تحت‏تأثير قرار دهد و از طريق راههاى فرعى و انحرافى باعث فراموش شدن نامها شود.

دو مرد، يكى جوانتر و ديگرى پيرتر كه با هم شش ماه پيش به سيسيل مسافرت كرده بودند، خاطراتشان از آن ايام فرحبخش و جالب را مرور مى‏كردند.

مرد جوانتر پرسيد: ببينم نام آن مكان چه بود؟ همانجايى كه شب قبل از آن‏كه به سلى‏نانت برويم در آن اقامت داشتيم؟ كالاتافينى بود، نه؟

مرد پيرتر با رد اين نام گفت: قطعاً نه، اما من نام آنجا را فراموش كرده‏ام، اگرچه مى‏توانم تمام جزئيات آنجا را به خاطر بياورم. هر وقت مى‏شنوم يك نفر يك نام را فراموش كرده است، سريعاً من هم دچار فراموشى مى‏شوم. بگذار دنبال اسمش بگرديم. من نمى‏توانم به هيچ اسم ديگرى جز كالتانيستا فكر كنم، اگرچه مطمئنم اين اسمِ آنجا نيست.

مرد جوانتر گفت: نه، نام آنجا يا با "w" شروع مى‏شود، يا يكى از حرفهايش "w" است.

مرد پيرتر با تندى جواب داد: ولى در زبان ايتاليايى اصلاً حرف "w" وجود ندارد.

مرد جوانتر گفت: منظور من حرف "v" بود و من به اين دليل گفتم "w" چون هميشه اين دو حرف را در زبان مادرى‏ام قاطى مى‏كنم.

مرد پيرتر به "v" هم ايراد گرفت و گفت: راستش را بخواهى تا حالا اسمهاى سيسيلى زيادى را فراموش كرده‏ام. بگذار سعى‏مان را بكنيم. براى مثال اسم آن محلى كه بر روى يك كوه قرار دارد و ما آن را در عهد عتيق اِنا [Enna] مى‏ناميديم چيست؟

مرد جوانتر گفت: آه، يادم آمد: كاستروجيووانى. لحظه‏اى بعد مرد جوان نام آن محل را هم به خاطر آورد: «كاتسل‏وترانو» [Castelvetrano] و از اين‏كه نشان داده است كه در اين اسم حرف "v"وجود دارد خيلى خوشحال بود.

براى چند لحظه مرد پير نسبت به اين اسم واكنشى نشان داد، اما پس از چندى نام را پذيرفت. حالا او مى‏دانست كه چرا اين نام را فراموش كرده است. او فكر كرد: «مشخصاً به اين دليل كه نيمه دوم اين اسم vetranoيادآور واژه veteranاست. متوجه شدم كه علاقه چندانى به يادآورى سن خودم ندارم و هرگاه به ياد آن مى‏افتم نسبت به آن واكنش نشان مى‏دهم. به همين دليل، مثلاً اخيراً ياد يك دوست خيلى نزديكم مى‏افتم كه سالها پيش، پس از پشت سر گذاشتن دوره جوانى، به شكلى اغراق‏آميز گفت: من ديگه يك آدم جوون نيستم.» مقاومت من نسبت به بخش دوم نام كاتسل‏وترانو را اين واقعيت اثبات مى‏كند كه آواى آغازين همان نام در عنوان جايگزين كالتانيستا بازگشته است.

مرد جوان پرسيد: خود نام كالتانيستا چه‏طور؟

مرد پير گفت: هميشه براى من مثل نام حيوان كوچولوى يك زن جوان بوده است.

چندى بعد او اضافه كرد: نام اِنا هم يك نام جايگزين بوده است و حالا براى من مثل اين است كه نام كاستروجيووانى كه خودش را به كمك دليل‏تراشى به رخ مى‏كشد، مشخصاً به جيووان اشاره دارد، به معناى جوان، همان‏گونه كه بخش دوم كاستل‏وترانو به واژه پير دلالت داشت.

مرد پير اعتقاد داشت كه براى اين فراموشى حتماً دلايلى وجود داشته است. آن انگيزه‏اى كه مرد جوان را به اين خطاى حافظه رهنمون شد مورد بررسى قرار نگرفت.

در برخى موارد بايد به همه محاسن فن روانكاوى متوسل شد تا بتوان دلايل فراموشى يك نام را توضيح داد. آنهايى كه مايل‏اند نمونه چنين كارى را بخوانند به دانسته‏هاى پروفسور ارنست جونز ارجاعشان مى‏دهم.

بريل مثال جالب زير را هم گزارش مى‏دهد:

چندى پس از آن‏كه به عنوان دستيار در كلينيك روان‏درمانى در زوريخ مشغول به كار شدم، علاقه وافرى به تجربه فراموشى نامها داشتم كه البته سرانجام مرا به سمت آموزه‏هاى فرويد كشاند. در آن زمان اعتقاد چندانى به نظريات فرويد نداشتم و با شك و ترديد به آنها مى‏نگريستم، اگرچه به هيچ وجه برايم قابل چشم‏پوشى نبودند. من كل موضوع موجود در ذهن يك محقق و دانشجو را كه تلاش زيادى مى‏كند تا داده‏هاى پيش از امتحان نهايى را كشف و درك نمايد از طريق روانشناسى او مورد بررسى قرار دادم. به سبب فضاى پُرشورى كه پروفسور بلولر در بيمارستان ايجاد كرده بود، همه پزشكان بيمارستان برخوردى كارآمد و عملى با نظريه‏هاى جديد داشتند. در واقع ما تنها بيمارستانى بوديم كه در آن اصول فرويدى در درمان و بررسى بيماران به كار مى‏رفت. آن زمان دوران پيشتازى فرويد در ميان روانشناسان بود و ما هر آنچه را كه درباره خودمان گفته و عمل مى‏شد با شور و اشتياقى تمام‏نشدنى مشاهده و بررسى و يادداشت مى‏كرديم. مثلاً ما هيچ منع اخلاقى نداشتيم تا از مردى كه پشت ميز نشسته است بپرسيم چرا قاشق را به شكل درستش در دست نمى‏گيرد و چرا يك كار را تنها به يك شكل معين انجام مى‏دهد.

غيرممكن بود كه يك نفر، بدون اين‏كه مورد بازخواست و سوءال قرار گيرد، مثلاً در حرف زدن عجله به خرج دهد يا دچار سكته‏هاى كلامى شود. او حتماً مورد تحليل و بررسى قرار مى‏گرفت. ما بايد هر لحظه خودمان را آماده نگه مى‏داشتيم، چون هر لحظه و هر جا امكان مورد پرسش قرار گرفتن وجود داشت. مثلاً بايد توضيح مى‏داديم كه چرا اين لحن صحبت كردن را انتخاب كرده‏ايم و چرا در حرف زدن دچار لغزش مى‏شويم و چرا در نوشتن دچار اشتباه مى‏شويم. ولى ما از اين‏كه اين كارها را انجام مى‏داديم خشنود بوديم، چون هيچ راه ديگرى براى مواجه شدن با حقيقت سراغ نداشتيم.

يك روز بعدازظهر كه بيكار بودم، مشغول خواندن موردى خاص بودم كه مرا به ياد موردى مشابه مى‏انداخت كه در بيمارستانى در نيويورك رويش كار مى‏كردم. طبق عادت كه در كنار نوشته‏ها حاشيه‏نويسى مى‏كنم، مدادم را برداشتم تا اسم مورد نظر را در كنار نوشته بنويسم، اما هنگامى‏كه خواستم نام بيمارى را كه ماهها درگيرش بودم و به همين دليل به او علاقه‏اى غيرمعمول پيدا كرده بودم بنويسم متوجه شدم كه نامش را به خاطر نمى‏آورم. خيلى سخت تلاش كردم تا آن را به خاطر بياورم، اما موفق نشدم. خيلى عجيب و باونكردنى بود؛ اما درحالى‏كه مى‏دانستم آن شخص كيست يادداشت را تمام كردم. حالا، طبق نظريه فرويد، سريع به خودم فكر كردم؛ اين اسم بايد يادآور چيزى رنج‏آور و ناخوشايند در گذشته من باشد. به همين دليل كوشيدم تا از شيوه تداعيهاى آزاد فرويد به نام آن شخص برسم.

بيمارى كه نامش را فراموش كرده بودم مردى بود كه سالها پيش كوشيد كليساى سن پاتريك را در نيويورك آتش بزند؛ او پيش از ورود به كليسا خرت و پرتها را جمع كرد و آتششان زد. او دستگير شد و به مركز روان‏درمانى در بلوو (Bellevue) و بعد به بيمارستان ايالتى كه من در آن كار مى‏كردم فرستاده شد. من مشكل او را بيمارى صرعى روانى تشخيص دادم. به نظرم او از نوعى صرع رنج مى‏برد كه خود را برخلاف معمول در حالتهاى غش و حملات عصبى نشان نمى‏داد، بلكه در نوعى اعمال روانى خاص بروز مى‏كرد كه ممكن بود براى چند دقيقه، چند ساعت، يا حتى چند هفته و ماه و سال طول بكشد. هيچ‏كس با من موافق نبود. دكتر ارشد من معتقد بود كه بيمار از praecox dementiaرنج مى‏برد.

در طول يك هفته يا همين حدود، بيمار درمان شد و به وضع كاملاً طبيعى بازگشت و در نتيجه تشخيص من در همه ابعادش مورد تأييد قرار گرفت. بيمار به ما گفت كه اين پنجمين حمله‏اش بوده است و اين‏كه در چند حمله قبلى‏اش يك ايستگاه راه‏آهن، يك كليسا و چند طويله را آتش زده است. او از خانه و زن و بچه‏هايش گريخته است و هنگامى كه يكى از اين حالتهاى غش به سراغش مى‏آمده است، على‏رغم اعمال خلاف قانونش، از مجازات معاف مى‏شده است. او ويراستار روزنامه و مجله در كانادا بود؛ مردى باهوش و قابليتهايى شايان توجه. در يكى از حمله‏هاى عصبى‏اش در زمان جنگ بائر، از كانادا مى‏گريزد و به لندن مى‏آيد كه داوطلبانه براى حضور در جبهه افريقاى جنوبى ثبت‏نام كند. به سبب شجاعتها و دلاوريهايش در عرض چند هفته به درجه يك افسر ارتقا پيدا مى‏كند. وقتى كه ناگهان به خودش مى‏آيد، از اين‏كه خود را در لباس سربازى مى‏بيند شگفت‏زده مى‏شود و نمى‏فهمد كه چگونه و بر چه اساسى الآن در افريقاى جنوبى است. تجربيات پيشين او موقعيت فعلى‏اش را برايش توجيه مى‏كند و به دليل گزارش صادقانه‏اى كه درباره وضعيتش به پزشكان مى‏دهد از نظام كنار گذاشته مى‏شود. به همسرش تلگرافى مى‏زند و به خانه بازمى‏گردد. او جزئيات مختلفى از زندگى‏اش را در اختيار ما قرار داد؛ اين‏كه آخرين بيمارستانى كه در آن بسترى بوده كجاست، نام دكترش چيست و همه آن اطلاعاتى كه تأييدكننده فرضيه ما بود. او دچار بيمارى‏اى بود كه ما به آن "Fugue" يا "Poriomania" مى‏گفتيم. مواردى مشابه اين درباره افرادى كه در چند سال گذشته ناپديد شده بودند بسيار گزارش شده بود. در واقع اين بيمارى برخلاف تصور ما، چندان نادر نيست.

همه به من براى اين تشخيص هوشمندانه‏ام تبريك گفتند و خود من هم خيلى مشعوف شدم. رئيس بيمارستان مرا متقاعد كرد كه بايد نسبت به اين درمان هوشمندانه احساس غرور كنم و در ادامه گفت كه مى‏خواهد اين مورد را از طرف بيمارستان به انجمن پزشكى گزارش كند؛ نكته‏اى كه مرا مأيوس و دلزده كرد، چرا كه من اوقات و تلاش فراوانى روى اين مورد صرف كرده بودم و مى‏خواستم آن را شخصاً همچون نخستين مقاله پزشكى‏ام كه حاصل تجربه شخصى‏ام بوده منتشر كنم.

چند روز پيش از ملاقاتمان، رئيس نظرش را عوض كرد و از من خواست تا مقاله را مجدداً بخوانم. من خيلى خوشحال شدم و بار ديگر دچار شعف و سرور شدم. اما متأسفانه از اين گزارش نسخه‏هاى فراوانى تهيه شد و به دست همه رسيد و من پيش از آن‏كه به انجمن پزشكى بروم همه دكترها اين مقاله و گزارش را خوانده بودند. همه تصور مى‏كردند كه اين گزارش نوشته رئيس است و من تنها به عنوان خواننده آن در انجمن پزشكى انتخاب شده‏ام. شما مى‏توانيد حدس بزنيد كه من چه احساسى نسبت به كل ماجرا پيدا كردم. حالا، من در چنان موقعيت عاطفى و حسى گير كرده‏ام كه شما به خوبى متوجه خواهيد شد كه چرا هر نوع تداعى و خاطره‏اى كه يادآور نام آن بيمار است حسى ناخوشايند و نامطلوب در من بر جا مى‏گذارد و به همين دليل باعث فراموشى نام آن بيمار مى‏شود.

چند ساعتى نشستم و تداعيهايم را يادداشت كردم. اما از موقعى كه شروع به يادداشت كردن تداعيهايم كرده‏ام حتى به شناخت نام موردنظر هم نزديك نشده‏ام. تصادفات و جزئيات مختلف به ذهنم هجوم مى‏آوردند و به همين دليل بايد تا سرحد امكان به سرعت اين هجوم سريع تداعيها را يادداشت كنم. مى‏توانستم به وضوح قيافه اين بيمار نيويوركى را مجسم كنم؛ رنگ موهايش و حالتهاى عجيب چهره‏اش. من مأيوس شده بودم و به خودم مى‏گفتم اگر راه پيدا كردن يك چيز از طريق شيوه فرويدى اين است، من هيچ‏گاه يك روانشناس فرويدگرا نخواهم شد. بعدازظهر شده بود و يكى از همكارانم از اين‏كه مرا همچنان در اتاق مى‏ديد شگفت‏زده شد. از من خواست كه به جاى او بالاى سر بيمارانش بروم. من با خشنودى پذيرفتم، چرا كه از اين آزمايشهاى فرويدى خسته شده بودم. به محض اين‏كه سرِ كار رفتم سرحال و قبراق شدم و بار ديگر با علاقه‏اى تازه به سراغ تداعيها رفتم. در ساعت يازده همچنان در همان گنگى و ابهام قبلى نسبت به اسم موردنظر به سر مى‏بردم. مأيوس و بيزار از كل ماجرا به تخت‏خواب رفتم. در ساعت چهار صبح از خواب بيدار شدم و كوشيدم تا كل ماجرا را از ذهنم دور كنم. كارى بيهوده بود، چون خيلى سريع به سراغ تداعيها رفتم و سرانجام در ساعت حدوداً 5 صبح آن نامِ لعنتى ناگهان به ذهنم رسيد. حس شادى و شعف من صرفاً به دليل رها شدن از اين حس نبود، بلكه مثل اين بود كه يك مشكل خيلى سمج را حل كرده بودم. هيچ شكى ندارم كه اگر اسم موردنظرم را پيدا نكرده بودم، حالا كوچكترين علاقه‏اى به روشهاى فرويدى نداشتم. من زمان و انرژى فراوانى صرف كردم تا نام موردنظرم را به خاطر بياورم، اما حس لذت و رضايت كه حاصل اين كشف بود، اين تلاشها را جبران كرد و باعث شد كه اعتقاد راسخى نسبت به روانشناسى فرويد پيدا كنم.

حالا بگذاريد موقعيت را تشريح كنم! نخست اين‏كه هنگامى كه شما آزادانه شروع به تداعى كردن مى‏كنيد خيلى زود متوجه مى‏شويد كه هزاران تداعى در خودآگاه شما سرازير مى‏شوند. گاهى اوقات سه يا چهار تداعى همزمان با هم مى‏آيند؛ شما مكث مى‏كنيد و حيران مى‏مانيد كه كدام‏يك را نخست يادداشت كنيد. شما دست به انتخاب مى‏زنيد و كارتان را ادامه مى‏دهيد. در مورد خودم متوجه شدم كه چند تداعى مشخص هستند كه مدام به ذهن من خطور مى‏كنند. هر بار كه اسم اين بيمار نيويوركى را از خودم مى‏پرسيدم به شكلى اجتناب‏ناپذير مورد يك بيمارى صرعى كه در بيمارستان زوريخ داشتم به يادم مى‏آمد. نام او آپن زلر [Appenzeller] بود؛ يك روستايى سوئيسى. من روى تداعى‏اى تأكيد كردم كه هر دو اين بيمارها در آن مشترك بودند: بيمارى صرع؛ چون بيمار نيويوركى هم از اين بيمارى رنج مى‏برد. تداعى بعدى كه پيوسته به ذهنم خطور مى‏كرد اين بود: هنگامى كه به بيمارستان لانگ‏آيلند فكر مى‏كردم و تمام اتفاقاتى كه در طول اين پنج سال در آنجا رخ داده بود و من به نوعى با آنها مرتبط بودم، يك صحنه پيوسته و به وضوح در برابر چشمانم ظاهر مى‏شد؛ ذهنم دائم به آن رجوع مى‏كرد. در نزديكى بيمارستان ما جنگلى بود كه غالباً در آن آتش‏سوزى رخ مى‏داد. ما از بيمارستان بيرون مى‏آمديم و مراقب بوديم تا آتش به ساختمان نزديك نشود. در مورد خاصى كه در روز جمعه رخ داد، آتش به نزديكى بيمارستان رسيد و ما پزشكان به همراه پرستارها بيرون از بيمارستان تلاش مى‏كرديم تا آتش را كنترل كنيم تا از نزديكى آن به ساختمان بيمارستان جلوگيرى كرده باشيم. من كه آنجا بودم متوجه شدم كه هيچ جاى نگرانى وجود ندارد، چون همه كارها دارد به خوبى انجام مى‏شود. من هم با دكتر كناردستى‏ام صحبت مى‏كردم درحالى‏كه هر دو مشغول خاموش كردن آتش بوديم. آتش به ميانه‏هاى درختان كاج رسيده بود و در همين حين يك پيشكار توانست موشى را كه از ترس آتش از ميان درختان بيرون جهيده بود با شليك گلوله شكار كند. همان‏طور كه من آنجا ايستاده بودم، رئيس به سمت ما آمد و چند جمله‏اى گفت و گوش به زنگ ايستاد تا موشى ديگر از ميان درختان شعله‏ور بيرون بجهد. سپس از يكى از پيشكاران تفنگى گرفت تا بار ديگر مهارت تيراندازى‏اش را امتحان كند. بعد هم گفت: «بذار ببينم مى‏تونم اون موش را بزنم.» ما همه تعمداً او را زير نظر گرفتيم، براى اين كه همه ما نسبت به عدم مهارت تيراندازى رئيس مطمئن بوديم. و البته اشتباه هم نكرديم، تير او بار ديگر به خطا رفت و موش گريخت. او رو به من كرد و با حس عذاب وجدان و ناآسوده‏اى گفت كه دستش روى ماشه لغزيده چون در همان لحظه باران شروع به باريدن كرده است. من در ظاهر گفته او را تأييد كردم اما ته دلم داشتم به ناتوانى او مى‏خنديدم. من او را خيلى واضح در ذهنم مجسم كردم كه ايستاده است و مى‏گويد: بذار ببينم مى‏تونم اون موش را بزنم» و بعد هدف مى‏گيرد و تيرش به خطا مى‏رود. سرانجام اين‏كه در صبح بار ديگر اين تصوير در ذهنم زنده شد و بار ديگر جمله «بذار ببينم مى‏تونم اون موش را بزنم» به خاطرم آمد. از روى كلمه بگذار (Let) به ياد اسم فراموش شده افتادم. ابتدا به كلمه فرانسوى لاپن [Lapin] رسيدم، كلمه‏اى به معناى موش. بعد از آن تداعيها را شمردم و متوجه شدم كه اين تداعى خاص بيست و هشت بار بيشتر موارد از ديگر به ذهنم خطور كرده است.

اين ممكن است براى شما عجيب باشد، اما اين دقيقاً همان روشى است كه ناخودآگاه طبق آن عمل مى‏كند. اسم به لحاظ نمادين تحت تأثير آن صحنه زنده شد. تمام موقعيت سركوب‏شده بود و اين وضعيتى است كه در آن ناخودآگاه توانست آن موقعيت را احيا كند. احساس سركوب‏شده خودش را به يك رخداد واقعى ضميمه كرده بود: رئيس نتوانست موش را بزند، يعنى اين‏كه او نتوانست مرا از آن مورد محروم كند. حالا شما به راحتى متوجه مى‏شويد كه چرا من به آپن زلر فكر كردم. تداعى آوايى بخش اول آپن زلر، يعنى آپن و بعد لاپن. و آنچه كه واقعاً مهم است صرع‏دار بودن هر دو بيمار بود. شما ممكن است در ابتدا فكر كنيد كه چيزى رنج‏آور و ناخوشايند با اين نام تداعى مى‏شود و سپس متوجه شويد كه بيان نمادين معينى از آن در شكل يك احساس سركوب‏شده وجود دارد.

اگر من نمى‏خواستم از شرح تقريباً همه ديدگاههايى كه در اين مضامين مدّ نظر قرار گرفته‏اند اجتناب كنم، مى‏توانستم مثالهاى خيلى بيشترى از فراموشى نامها ذكر كنم و بحث را خيلى بيشتر از اين كش دهم. اما من به هر حال بايد نتيجه اين بحثها را در چند جمله بيان كنم.

مكانيسم فراموشى نامها يا حتى فراموشى موقت و گم كردن نامها عبارت است از اختلالات تعمّدىِ بازتوليد يك اسم توسط زنجيره‏اى عجيب از ناخودآگاه فكر در زمانى مشخص. ميان يك اسم مختل شده و عقده اخلالگر رابطه‏اى وجود دارد كه يا از همان آغاز يا همين ارتباط ــ شايد به وسيله تمهيدات ساختگى ــ از طريق تداعيهاى ظاهرى ــ خارجى ــ آن را شكل داده‏اند.

اثبات شده كه عقده خودارجاعى (شخصى، خانوادگى يا حرفه‏اى) تأثيرگذارترين عقده‏هاى اخلالگر است.

اسمى كه به واسطه معانى متعددش به شمارى از تداعيهاى انديشه (عقده‏ها) تعلق پيدا مى‏كند، متناوباً در ارتباطش با مجموعه‏اى از انديشه‏ها و از طريق عقده‏اى عجيب كه به ديگر تداعيها تعلق دارد مختل مى‏شود.

اجتناب ورزيدن از رنج بردن به سبب يك خاطره، يكى از عوامل موجود در انگيزه‏هاى اين اختلالات است.

در كل مى‏شود دو نوع اصلى فراموشى نامها را برشمرد؛ هنگامى‏كه خود نام به چيزى ناخوشايند دلالت مى‏كند، يا هنگامى كه با ديگر تداعيهايى مرتبط مى‏شود كه تحت‏تأثير چنين چيزى [ ناخوشايند ] هستند. بنابراين نامها مى‏توانند يا به دليل ماهيت خودشان مختل شوند يا به دليل نزديكى يا حتى دورى روابط تداعى‏كننده‏شان در بازتوليد يك اسم.

مرور اين اصول كلى ما را متقاعد مى‏كند كه فراموشى موقت را بايد همچون ديگر كنشهاى غالباً خطاى موجود در كاركرد ذهنمان مشاهده كرد.

با اين همه، ما همچنان از توصيف كامل غرابتهاى اين پديده فرسنگها فاصله داريم. من مايلم توجه را به اين نكته جلب كنم كه فراموشى نامها پديده‏اى به غايت مُسرى است. در مكالمه‏اى ميان دو نفر، فراموش كردن يك نام توسط يكى از آنها غالباً باعث مى‏شود كه در شخص دوم نيز لغزش حافظه مشابهى رخ دهد. اما هر جا كه دچار فراموشى مى‏شويم، غالباً آن نامى كه در جست‏وجويش هستيم خيلى زود به سطح حافظه‏مان مى‏آيد.

همچنين يك نوع فراموشى مداوم اسمها وجود دارد كه در آن همه زنجيره‏هاى اسامى از حافظه بيرون كشيده مى‏شوند. اگر در حالتى كه تلاش مى‏كنيم يك نام از خاطر رفته را كشف كنيم، شخص ديگرى نامهايى را بيابد كه شباهت نزديكى با نام مورد نظرمان داشته باشد غالباً اين نامهاى جديد هم از خاطر مى‏روند. بنابراين فراموشى در حال جهيدن از يك اسم به اسم ديگر است، گويى حيات يك اختلال را نمى‏توان به اين راحتى از بين برد.


اين مقاله ترجمه ‏اى است از :

The Basic Writings of Sigmund Freud, The Modern Library, 1966, pp. 46-62.

 


ارغنون / 21 / بهار 1382

 

اقدام کننده: پورحسین
تعداد مشاهده: 576